تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
هشـــدار : خاطراتم‍ـ می‌تواند وقت شما را تلف کند ...


مثل چشم بر هم زدنی این سفر در حال تمام شدنش است ... تمام شد این هر روز کنار شاه طوس نماز خواندن...


بله چنانچه مستحضر هستید سفر زیارتی ما در حال پایان است و امروز بعد از نماز ظهر باید سوار بر ماشین بشیم و از مشهدالرضا خدا حافظی کنیم...


۱ ۰ ۱۵

۱ ۰ ۱۵


سلام.

همونطور که قبلا گفته بودم راهی مشهد الرضا هستیم ... امروز رسیدیم و در هتل مستقر شدیم و نماز ظهر و عصر رو توی حرم تو رواق دارالحجه خوندیم... جای همتون خالی....

واما سفرنامه ای وه قولش رو داده بودم رو روی کاغذ می نویسم که وقتی بر گشتم بتونم اینجا بذارمش ...


در کنار و میهمانیه امام مهربانی ها دعاگوی همه ی شما دوستانم هستم. 


۵ ۰ ۲۳

۵ ۰ ۲۳



سلام دوستان؛

اول تشکر کنم از تمام عزیزانی که با نظرات‌شون مایه دل‌گرمی امثال بنده هستند.


الان ساعت ۳ و نیم نصف شب هستش که دارم براتون می‌نویسم، راستش یه دور تموم خاطراتی که تو وبلاگ براتون گذاشتم رو خوندم، خیلی باهاشون حال کردم.     بعضی‌هاش رو دوبار یا گاها سه بار خوندم ... 

این کار منو یاد دوران ابتدایی انداخت ... تازه دو یا سه ماه از سال دوم ابتداییم گذشته بود که معلم عزیزم به من یه دفتر ۱۰۰ برگ داد که تو برگ اولش نوشته بود که این دفتر قرار دفتر خاطراتت بشه و ... و چون در حال حاضر دسترسی به اون دفتر ندارم، نمی‌تونم متن کامل‌ش رو براتون بذارم ولی ان‌شاء الله براتون می‌ذارم ... 

البته فقط برای من این کار را نکرد .... یعنی تافته‌ی جدا بافته نبودم ... برای تمام اعضای کلاس که ۳ نفر بیشتر نبودیم چنین هدیه‌ای آورده بود ... آخه ما تو روستا زندگی می‌کردیم یه روستایی که نهایتا ۲۰۰ نفر جمعیت داره برا همین مدرسه هم خلوت بود ...


خلاصه تو اون دفتر می‌نوشتم و بعضی وقتا عکس هم می‌چسبوندم و گاها می‌دادم بعضیا برام چیزی بنویسن ... و از جمله محتویاتش نقاشی بود ... تا پایان ابتدایی یعنی حدود ۳ سال و نیم، اون دفتر پر شد ... 

وقتی به سراغ اولین و آخرین دفتر خاطراتم می‌روم حداقل یک ساعت را با او می‌گذرانم ... من دفترم را به عنوان یک موجود جاندار به حساب می‌آورم... همدم خوبی است ...


اینا رو گفتم که در ادامه بگم وقتی خاطراتم را توی این وبلاگ خودم دوباره می‌خونم حس خوبی بهم دست می‌ده ... و البته امشب حس بدی که بهم دست داد و هرچی من سعی کردم بهش دست ندم ولی اون پرو بود این بود که چرا بعد اون دفتر دیگه خاطره ننوشتم ؟؟؟ واقعا چرا ما خاطراتمان را ثبت نمی‌کنیم؟؟؟


تصمیم گرفتم از ثبت کردن خاطراتم نگذرم ... و همچنین تصمیم دیگری که گرفتم اینکه برای ثبت آن‌ها عجله کنم و کار را عقب نیندازم مخصوصا که من آدم فراموش‌ کاری هستم ناهار دیروزم رو یادم نیست ... 

و همین سهل انگاری من در ثبت خاطرات و کم حافظه‌گی‌ام باعث شده که نتونم از پنج‌شنبه تا به امروز رو براتون خاطره بنویسم ... جزئیات که هیچ حتی اصل آن‌ها را هم به یاد ندارم ...


واما یک خبر :

آقا طلبیده و ان‌شاء الله فردا راهی مشهد هستیم، فردا ساعت ۱۳ ، شما دعا کنید ما به مقصد و مراد برسیم ... و تصمیم گرفتم کاغذ و قلم در کنار کتاب‌هایم با خود ببرم تا بتوانم خاطراتم را طی سفر‌نامه‌ای بنویسم و بعد از بازگشت برایتان تایپ کنم ...

البته اگه به اینترنت دست رسی داشتم با مبایل پست های کوتاه براتون می‌ذارم.


حلال کنید

برا همتون دعا می‌کنم

همتونو هم دوس دارم


۱ ۱ ۲۴

۱ ۱ ۲۴



سلام دوستای عزیزم ...

نمی‌دونم کیا از تاریخ خوششون می‌یاد ؟؟؟!!!

ولی فک نکنم کسی باشه که از امتحان خوشش بیاد ؟؟!!! هست ؟؟؟


منم آنچنان میانه سازگاری با امتحان ندارم، اونم امتحان تاریخ که معمولا محدوده زیاد داره و کلی چیز حفظ کردنی ریز ...

ولی از تاریخ خوشم می‌یاد و دوسش دارم ... توی مطالعاتم همیشه تاریخ جای داشته است حتی قبل از طلبه شدنم ...


       ولی آدم قرار باشه رمان هم برای امتحان بخونه ..... خودتون تصورش رو بکنید ... از رمان هم زده می‌شه ...


ولی خوب تصمیم گرفته بودم که به عنوان امتحان نخونمو هیچی رو حفظ نکنم فقط باهاش کیف کنم و خوش‌حال باشم که وقت خوبی دارم برای خوندن موضوع مورد علاقه خودم .... و مطالبی که باید حفظ کرد رو بزارم یک ساعت قبل امتحان حفظ کنم که زیاد تو ذهنم نمونن اذیت کنن ..:)


خلاصه صبح به همین منوال گذشت و با تاریخ حال کردیم ...

بدونه اینکه لحظه‌ای به امتحان فک کنم ..


۱ ۱ ۲۵

۱ ۱ ۲۵



سلام؛

اول معذرت خواهی کنم به خاطر اینکه از شنبه پریدیم چهار‌شنبه، آخه با این هم مشغله و مشغولیت و حافظه ضعیف من چیزی ازشون به یاد نداشتم ....


خانومم از روز قبل دندونش خیلی درد می‌کرد، دوشنبه همین هفته هم پیش‌دندون پزشک رفته بودیم ولی نوبت برای شنبه هفته آیندش داده بود ... خلاصه صبح زود صبونه نخورده را افتادیم به سمت همون دندون پزشکی که نوبت شنبه داده بود ... یه خیره که تو میدون خراسکون اصفهان کنار امام‌زاده بودش ... آخه هم قیمت مناسب‌تری داره و هم بیمه هم قبول می‌کنه ...هر چند که نیم ساعتی راه هست از خونه‌ی ما تا اونجا ... رفتیم و گفتیم که دندون درد امان از ما بریده و شما نوبت هفته آینده دادید ... مسئول پذیرش انصاف داشت و گفت از دکتر اجازه می‌گیرم و بین مریض می‌فرستمت تو ولی تا ظهر رو ممکنه این‌جا الاف باشید ... منم گفتم اشکالی نداره ... خلاصه کار دندون پزشکی تموم شد و تقریبا ساعت ۳ بعداز ظهر بود که رسیدیم خونه ....


خوب حالا حتما می‌گید ترکیدن لاستیک کجاش بوده ؟؟؟

صبح که داشتیم می‌رفتیم تو اتوبان امام خمینی روی پل بودیم، دوستان اصفهانی می‌دونن که مظورم کجا هستش ... که دیدم یه وانت کنارمون که رد شد یه صدای مهیبی اومد انگار یه ترقه پیازی یا همون نارنجکی انداختن ... خانومم ترسید گفت چی بود گفتم چیزی نیست انگار از برق این ماشین کناری مون بود که سبقت گرفت ... هنوز حرفامون تموم نشده بود که احساس کردم ماشین خیلی داره کند می‌ره و زور می‌زنه گفتم شاید گازش تموم شده گذاشتم رو بنزین بازم فایده نداشت .... دیدم ماشین شرو کرد به لرزیدن راهنما زدم کنار وایسادم .... البته به زور .... آخه این اتوبان جای موتور هم نداره که کنارش وایسه .... دیدم که بله چرخ عقب ترکیده و منو که تا حالا چرخ عوض نکردم تو آمپاس شدید گذاشته اونم وسط اتوبان ....خلاصه چرخ زاپاس رو آوردم بیرون که عوض کنم ... تا حالا جک نذاشته بودم زیر ماشین .... اصلا حدود ۶ یا ۷ ماه می‌شه که ماشین خردیم ... از این کارا که بلد نبودم ... از طرفی نمی‌دونستم کجای ماشین باید جک رو گذاشت که ماشین نیوفته و از طرفی هم از روی خجالت نمی‌تونستم به کسی زنگ بزنم بپرسم .... خلاصه گفتم پرسیدن که عیب نیست اگه اشتباهی بزارم و کار رو خراب کنم که بدتر مایه آبرو ریزیه .... خلاصه به پدر گرامی زنگ زدم و پرسیدم ... وقتی چرخ رو عوض می‌کردم یاد این افتادم که خوب شد که اولا چرخ عقب بود و اتوبان شلوغ که تند نمی‌رفتم وگرنه با این پراید فک نکنم بجون سالم بدر می‌بردیم ... خلاصه اولین چرخ زندگیم رو هم عوض کردم به خوبی و خودم هم باورم نمی‌شد که تونستم و کلی اعتماد به نفس گرفتم .... البته اولین چرخ ماشین منظورم هستش وگرنه چرخ دوچرخه و موتور رو عوض کردم ....


خلاصه تصمیم گرفتم که کنار درس خوندنم بعضی از کار‌های فنی ضروری و موردنیاز زندگی رو انجام بدم که خیلی بی‌تجربه نباشم ... 

حالا چند ساعتی هم وقت بگیره اشکالی نداره در عوض چیز جدیدی یاد گرفتم که شاید با همون هم بتونم به دیگران کمک کنم.

که البته توفیق کمک رو باید خدا بده،

هر کمکی که می‌خواد باشه


۰ ۰ ۱۳

۰ ۰ ۱۳



سلام دوستان.

اولا خیلی معذرت خواهی می‌کنم که این چند وقت نتونستم براتون پست بذارم و بعدشم خبر خوش اینکه خوشبختانه یک وقتم آزاد شده تا ترم بعدی که شروع بشه می‌تونیم کلی تو این فضای مجازی باهم باشیم.

خوب بریم سراق شنبه و امتحان سختی که نخونده بودمش ....


شنبه امتحان فقه اونم قسمت حج رو داشتم، خوب وقتی صلاة یا صوم امتحان داری می‌تونی بهتر جواب بدی، ولی وقتی حج امتحان داری که تاحالا نرفتی اصلا نمی‌دونی چی جواب بدی که هیچ، نمی‌تونی بفهمیشون چون که تصوری ازش نداری ... حج هم که الان بسته اس .... به قول بعضیا هم خونه شیطون برامون بستش و هم خونه خدا .... نمی‌شه رفت عملی یاد گرفت ... 

بعضی‌ها هم می‌گن خوب شده حج رو تعطیل کردن ... دیگه پول کمتری برای داعش میره ... و داعش در تامین هزینه هاش به مشکل بر می‌خوره ... ولی من به صورت محکم با این فکر و نظر مخالفم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تعجب کردین ؟؟؟؟ تعجب نداره .....

      اولا اگه از طرف ما تحریم شده بود و دیگه نرفته بودیم یه حرفی ...همون طور که بعضی از مراجع قبل این همه فاجعه گفتند که نرید و تحریم کنید ....


       وثانیا اینکه پول هایی که از حج و عمره ایرانیا تو جیب عربا می‌ره، پول تو جیبی یکی از این شاهزاده‌های ول خرج‌شونم نیست ... بابا اونا اونقدر نفت دارن که اصلا این پولا چیزی براشون نیست .... ولی با رفتن ایرانی ها به اونجا باعث تبلیغ شیعه و اسلام ناب محمدی می‌شد، همین که می‌دیدند شیعیان را و می‌دیدند رفتارهاشون رو و می دیند که انقلاب اسلامی هنوز پابرجاست خودش یه تبلیغ همه جانبه دین و تشیع و انقلاب بودش بدونه هزینه و علم آنچنانی ...


خلاصه داریم از موضوع پرت می‌شیم و اصل مطلب فراموش می‌شه ... 

رفتم سر جلسه قبل شروع شدن امتحان با بقیه دوستان دور هم نشسته بودیم می‌گفتیم و می‌خندیدیم که استرس امتحان بره کنار ... به بچه‌ها گفتم انگار تلویزیون امتحانات سرش نمی‌شه ... این همه فیلم و برنامه .... یقیه هم که متاهل بودن و هجره نشین نبودن تایید می‌کردن ... حجره رو بعدن براتون توضیح می‌دم چیه تو مایه های همون خوابگاه هستش با حال و هوایی دیگه ....  یکی گفت فقط ما هستیم که امتحان داریم دبیرستانی ها و دانشجوها از امتحانات راحت شدن ... گفتم دانشجوها هم گفت آره .....


رفتم تو فکر اول یاد روز وحدت حوزه و دانشگاه افتادم که تاریخش رو هم حتی نمی‌دونستم و فقط اسمش رو شنیده بودم ... بعد یاد دوست‌های دانشجوم افتادم  که خیلی وقته ازشون دور شدم و خبری ازشون ندارم .... و تو این فکر بودم که چرا اینقدر از هم دوریم منظورم دو قشر اهل علم هستش که باید چقدر باهم در ارتباط باشند که باعث پیشرفت هر دو می‌شه ... که دلم خواست دوباره با دوستان دانشجویم دوباره ارتباط برقرار کنم و دوستان دانشجوی جدید پیدا کنم ... که اعلان کردن امتحان داره شروع می‌شه ...


یه سوال : دانشجو ها هم از حوزه دور هستند ؟ 

و احساس می‌کنند که بخواند با هم مرتبط بشن ؟


۰ ۰ ۱۴

۰ ۰ ۱۴


سلام.


امروز اومدم ابراز شرمندگی کنم که نتونستم چند روزیه وبلاگ رو بروز کنم  :( ....

این چند وقته خیلی سرم شلوغ بوده دو سه تا امتحان پشت سر هم و جدهی از اون گرفتار دندون پزش‌کی هم بودم .... الانم تو نوبت دندون پزشکی نشستیم دیدم وقت هس با گوشی این پست رو گذاشتم.....




۳ ۰ ۳۵

۳ ۰ ۳۵



سلام مجدد خدمت دوستان عزیزم توی فضای مجازی، 

                     دوستانی حقیقی در فضایی مجازی


جمعه چون که بعد کنکور بود و احتیاج به استراحت داشتیم، البته بیشتر خانومم و شاید اگر خونه می‌موندیم برای من که فرداش امتحان دارم بهتر بود ... ولی خوب نباید آدم همیشه به فکر خودش باشه .... 


خلاصه به همین دلایل رفتیم روستای پدری که البته هردو مون از یه روستا توی همین استان اصفهان هستیم .... رفتیم اونجا باقصد آرامش ... که چشمتون روز بد نبینه ... یک دعوایی بود که نگو ....


دایم از سر کار اومده بود خونه دیده بود زنش با دخترش خونه نیستن، زنگ زده بود گفته بودن که ما رسیدیم مشهد !!!!

اونم عصبانی از این که چرا بدونه اجازه من رفتید و با همه دعوا داشت و اونجا تقریبا میدون جنگ بود ....


راستش زنش بهش زنگ زده بود .... ولی اونم گفته بود که وقتی از سر کار اومدم در موردش صحبت می‌کنیم.   آخه داییم توی یه ساختمون نگهبان بود سه روز کار سه روز تعطیلی .


ولی وقتی اومده بود خونه فهمیده بود اون موقع که زنگ زده بودن اونا تو راه و سوار اتوبوس بودن که زنگ زده بود اجازه بگیره .... البته این رو خودش می‌گفت ...


خلاصه رفته بودیم اونجا به قول امروزی ها ریلکس کنیم که این دعوا به وجود اومده بود و همه عصاب‌ها داغون و خورد .... ماهم دیگه نتونستیم حرفی از این بزنیم که بریم بیرون و از این حرفا ....


می‌گم به نظر شما داییم حق داشت این‌قدر عصبانی باشه ؟؟؟

از نظر اسلام زن بدونه اجازه شوهر نمی تونه بره زیارت ... مگر حج واجب ... 


۴ ۱ ۳۵

۴ ۱ ۳۵



سلام دوستان؛

          اول از همه عذرخواهی می‌کنم به خاطر اینکه این خاطره رو باید دیروز براتون می‌گفتم، ولی دیروز چون رفته بودیم روستا و دست رسی نداشتم به اینترنت نتونستم براتون پست بذارم...

                     تو روستا ما همراه اول تیری‌جی هستش ولی ایرانسل به زور خط می‌ده منم که از بسته ایرانسل استفاده می‌کنم، نمی‌تونستم اونجا کاری بکنم ...


ــــــــــــ

خوب ۵شنبه داوطلبان ریاضی و انسانی تقریبا یه نفس راحت کشیدن ! و شاید هم بیشتر استرس گرفتن و تا نتیجه‌ها نیاد آروم نمی‌شن ؟


خانوم من هم جزء داوطلبان کنکور ریاضی بودش، وقتی صبح رفتیم محل برگذاری امتحان، داخل که شدیم، فهمیدیم ای دل‌غافل نه کارت ملی آوردیم نه شناسنامه،‌ این‌جا بود که منم استرس گرفتم و گفتم نکنه که این همه زحمت کشیده الان دیگه هیچی ؟!!! 

مسئول اونجا وقتی خانومم می‌خواسته بره تو گفته کارت شناسایی ؟

خانوم من هم گفته بود : همراهم نیست و اگه هم بخوام برم بیارم دیر می‌شه...

که از قضا معاون دبیرستان سال قبل‌شون اون‌جا بوده و شناخته بود و راه داده بود  .... بعد از امتحان خانومم تعریف می‌کرد که ازش پرسیده بود که چرا مدرک شناسایی همراهت نیاوردی ؟؟ اونم گفته بود منو همه می‌شناسن احتیاجی نیست ... :)


منم رفته بودم با مسئولش صحبت کنم که دیدم رفت تو گفتم دیگه که به خیر گذشت ....


خلاصه بر‌گشتم خونه و یکم درس خوندم برا امتحان شنبه، ولی خودتون می‌دونید که تو این شرایط نمی‌شه ...

پاشدم رفتم محل برگذاری کنکور ... یکم اونجا موندم دیدم دیگه داره کمک همه میان بیرون، ولی خبری از حج‌خانوم مـــا نیست ! 

دیدم یکی از دور داره بهم نزدیک می‌شه که خیلی به نظرم آشنا می‌یومد، وقتی نزدیک شد، دیدم که یه این که مصطفی هستش !!!

یکی از هم کلاسی‌های دوره دبیرستانم، که بعد از کنکور دیگه ندیده بودمش ! خیلی خوش‌حال شدم، انگار تو یک لحظه تموم خاطرات دبیرستان جلو چشمم گذشت، ....

رفتم جلو دست و احوال پرسی  و روبوسی و .... بهش گفتم : تو که درست خوب بود یادمه کنکورت رتبت حدود ۲۰۰ شده بود الان اینجا چی کار می‌کنی ؟ 

گفتش : نه ما کنکوری داریم اینجا دنبالشم، گفت خودم که برا ارشد اسم نوشتم، 

خلاصه جاتون خالی کلی حرف زدیم از بچه‌های دیگه سراغ گرفتم، می‌گفت که حدود ۶ نفرشون معلم شدن!   یعنی از یه کلاس ۲۲ نفره که یکی‌مون تو سوم ترک تحصیل کرد، ۶ نفر معلم شدن ...


بعدش بهم می‌گفت تو رفتی چه رشته‌ای ؟ 

گفتم : از قیافم معلوم نست ؟ (البته من هنوز معمم نیستم که این‌قدر از قیافه مشخص باشه)

گفت : چرا معلومه، از بقیه هم شنیده بودم، ولی باورم نمی‌شد ... 


خلاصه اینقدر گرم حرف بودیم که نفهمیدیم چه جوری زمان گذشت و یکی از اون‌طرف صداش زد مصطفی بیا بریم !

که فهمیدم دیگه کنکور تموم شده و همه رو برون کردن ... ولی امیدوارم برای شما هم هرچه زودتر این اتفاق بیوفته که یه دوست قدیمی ببینید و خاطرات را باهم مرور کنید و شیرینیش رو بچشید ...


دیدم خانومم هم اومد ... گفتم پس چرا این قدر طول کشید .... مگه تستی نبود ؟ :)  

اونم گفت تازه آخر کار گرم شده بودم راه‌شو یاد‌گرفته بودم که چه جوری جواب بدم که برگه رو ازم گرفتن ...


۰ ۰ ۲۳

۰ ۰ ۲۳



سلام؛

دوستانی که دنبال میکنن شاید بدونن که امروز یه امتحان دارم که نخوندم.... به دلایلی که تو پست قبل گفتم واستون وگرنه من بچه درس خونی هستم.

اگه هم نیستم موقع امتحانا میشم .


رفتم سر جلسه امتحان بدونه هیچ استرسی، با خودم گفته بودم که دوباره باید این واحد رو بگیری ... آخه کی می تونه نخونده امتحانی رو که نمره قبولیش ۱۶ هستش پاس کنه ؟!


سوالات توزیع شدند....انگار می خوان کارنامه اعمال رو بدن دستمون....خدا خدا میکنی بدن دست راستت ... یعنی منظورم اینکه آسون باشه...


۴ تا تستی های اول رو انگار داده بودن دست راستم ... شاید هم من تو تستی زدن تبحر داشتم ... نمی دونم تا اینجاش که به خیر گذشته بود و خطر از بیخ گوش رد شده بود... البته هنوز کامل رفع نشده بود خطر رو می گم ... تستی ها هر کدوم نیم نمره داشت ....


مثل کسی که طلبکار در خونشون رو بزنه می ترسه در رو باز کنه، منم می ترسیدم برم ادامه سوال ها رو ببینم....


خلاصه دلو زدم به دریا و گفتم فایده نداره،وقت داره میگذره حداقلش اینکه خود سوالا رو پس می نویسم تا مصحح دلش رحم بیاد .....


سوال اول .... خوب این رو نصفه می تونم نمرش رو بگیرم...

سوال دوم رو هم میشه نمرش رو کامل گرفت...


سوالات بعدی هم که همش متنی بود .... یعنی متن داده بود که توش جواب بود ... متن عربی رو باید میفهمیدی .... اینم که من حوب بلد بودم .... خلاصه برای مصحح عزیز کم نزاشتم و پاسخ نامه رو کامل پر کردم که کلی واسش زحمت شد ....


حس می کنم که نمره قبولی رو آورده باشم....

امید به خدا و مصحح 

باید تا اعلام نتایج منتظر موند...


۵ ۰ ۴۶

۵ ۰ ۴۶


۱ ۲ ۳

در اینجا شما مواجه می‌شوید با روز‌نوشته‌های یک طلبه، که این قدرت را دارند که وقت شما را تلف کنند ...

پس اگه خوندیدشون نظر یادتون نره ...

و این که ما رو دنبال کنید تا ما هم متعاقبا شما را دنبال کنیم .


دنبال کنندگان بیانی
بایگانی