دســـت‍ـ نوشتـــ ـه‌های یکـــ طلبـــه

هشـــدار : اتلاف وقت و عمر شما در این وبلاگ برعهده خودتان است و نویسنده هیچ مسئولیتی ندارد :)

دســـت‍ـ نوشتـــ ـه‌های یکـــ طلبـــه

هشـــدار : اتلاف وقت و عمر شما در این وبلاگ برعهده خودتان است و نویسنده هیچ مسئولیتی ندارد :)

دســـت‍ـ نوشتـــ ـه‌های یکـــ طلبـــه

در اینجا شما مواجه می‌شوید با دست‌نوشته‌های یک طلبه، که قدرت تلف کردن وقت شما را دارد ...

پس مواظب باشید که عمر عزیز و با ارزش خود را کجا مصرف می‌کنید !



آخرین نظرات

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تعمیرکار» ثبت شده است


یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه را داشت و از عدم موفقیت خود، رنج می برد. مدتها ریاضت کشید و آنچنان که در میان طلاب حوزه نجف مشهور است، شبهای چهارشنبه به «مسجد سهله» می رفت و به عبادت می پرداخت، تا شاید توفیق دیدار آن محبوب عاشقان نصیبش گردد.

مدتها کوشید ولی به نتیجه نرسید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد، چله ها نشست و ریاضتها کشید، اما باز هم نتیجه ای نگرفت. ولی شب بیداریهای فراوان و مناجاتهای سحرگاهان، صفای باطنی در او ایجاد کرده بود، گاهی نوری بر دلش می تابید و حقایقی را می دید و دقایقی را می شنید.

روزی در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد: «دیدن امام زمان(ع) برای تو ممکن نیست، مگر آنکه به فلان شهر سفر کنی». به عشق دیدار، رنج این مسافرت توانفرسا را بر خود هموار کرد و پس از چند روز به آن شهر رسید. در آنجا نیز چله گرفت و به ریاضت مشغول شد. روز سی و هفتم و یا سی و هشتم به او گفتند: «الان حضرت بقیة اللّه ، ارواحنافداه، در بازار آهنگران، در مغازه پیرمرد قفل سازی نشسته اند، هم اکنون برخیز و به خدمت حضرت شرفیاب شو!» با اشتیاق ازجا برخاست. به دکان پیرمرد رفت. وقتی رسید دید حضرت ولی عصر(ع) آنجا نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز می گویند. همین که سلام کرد، حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سکوت کردند.

در این حال، دید پیرزنی ناتوان و قد خمیده، عصا زنان آمد و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت: اگر ممکن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی بخرید که من به سه شاهی پول نیاز دارم. پیرمرد قفل را گرفت و نگاه کرد و دید بی عیب و سالم است، گفت: خواهرم! این قفل دو عباسی (هشت شاهی) ارزش دارد؛ زیرا پول کلید آن، بیش از ده دینار نیست، شما اگر ده دینار (دو شاهی) به من بدهید، من کلید این قفل را می سازم و ده شاهی، قیمت آن خواهد بود!

پیرزن گفت: نه، به آن نیازی ندارم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید، شما را دعا می کنم.

پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمانی، من هم که مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را ضایع کنم؟ این قفل اکنون هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم منفعت ببرم، به هفت شاهی می خرم، زیرا در معامله دو عباسی، بیش از یک شاهی منفعت بردن، بی انصافی است. اگر می خواهی بفروشی، من هفت شاهی می خرم و باز تکرار می کنم: قیمت واقعی آن دو عباسی است، چون من کاسب هستم و باید نفعی ببرم، یک شاهی ارزانتر می خرم!

شاید پیرزن باور نمی کرد که این مرد درست می گوید، ناراحت شده بود و با خود می گفت: من خودم می گویم هیچ کس به این مبلغ راضی نشده است، التماس کردم که سه شاهی خریداری کنند، قبول نکردند؛ زیرا مقصود من با ده دینار (دو شاهی) انجام نمی گیرد و سه شاهی پول مورد احتیاج من است.

پیرمرد هفت شاهی به آن زن داد و قفل را خرید؛ همین که پیرزن رفت امام(ع) به من فرمودند: «آقای عزیز! دیدی و این منظره را تماشا کردی؟! اینطور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست، به جفر متوسل شدن سودی ندارد. عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم! از همه این شهر، من این پیرمرد را انتخاب کرده ام، زیرا این مرد، دیندار است و خدا را می شناسد، این هم امتحانی که داد. از اول بازار، این پیرزن عرض حاجت کرد و چون او را محتاج و نیازمند دیدند، همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ کس حتی سه شاهی نیز خریداری نکرد و این پیرمرد به هفت شاهی خرید. هفته ای بر او نمی گذرد، مگر آنکه من به سراغ او می آیم و از او دلجوئی و احوالپرسی می کنم.»1

پی نوشتها:

*برگرفته از: محمدرضا باقی اصفهانی، عنایات حضرت مهدی(ع) به علما و طلاب، ص204-202، به نقل از: سرمایه سخن، ج1.

1 .ملاقات با امام عصر، ص268.

برگرفته از این سایت 


هدفم از نقل این داستان ربط این بود که خاطره‌ای که امروز می‌خوام براتون بگم راحت‌تر کفته بشه...

باتری لبتابم خراب شده بود و توی این محل جدید که خونه اجاره کردیم آشنایی نمی‌شناختم، رفتم همین‌طوری یه مغازه که نزدیک به خونمون بود، لب‌تاب رو بررسی کرد و گفت که برا من کاری نداره باتری رو سفارش بدم و عوض کنم و تازه سودشم برامن بیشتر ولی من احتمال می‌دم که مشکل از باتری نباشه و تقسیم مشکل داشته باشه و من دستگاه ندارم که بفهمم مشکل از کجاشه.

یه آدرس بهم داد و گفت به آقای حیدری بگو یاری منو فرستاده و بگو جریان از این قراره .....

رفتم یه مغازه‌ای که مثل بقیه مغازه ها به ظاهرش نرسیده بود ولی به خاطر کار درستیش و انصافش با این که بد جا بود تو یه زیر زمین بود مشتریاش زیاد بودند...


آقای حیدری لب‌تاب رو بررسی کرد و گفت نه مشکل از باتری هستش و باید عوض بشه زنگ زد که باتری سفارش بده ولی چون بعد دو روز تعطیلی بود تموم کرده بود.

بعدش شمارمو گرفت گفت احتمالا برم بازار اگه اونجا باتری دیدم زنگت می‌زنم که هماهنگ کنم.

منم با یک خداحافظی و تشکر اومدم بیرون ..... هنوز تو این فکر بودم که چه کاسب های خوش انصافی هنوز پیدا می‌شن که هر کدوم از اینا دو می‌تونستن به چه نحوی دودره بازی در بیارن ولی انصاف داشتند ....


هوا گرم بود و باخودم گفتم برم یکم بستنی بخرم و ببرم خونه بخوریم....

وقتی پول بستنی رو حساب کردم یارو هزار تومن اضافه به من داد، گفتم که کاغذ زدید کیلویی ۱۰ هزار تومن، اشتباه حساب کردید .... 

گفتش : نه برا شما ۹ هزار تومن حساب کردم .


داشت داد می‌زد که به خاطر اینکه طلبه هستی ارزون تر حساب کردم .... 


هنوز تو هنگی بودم که از مغازه بیرون اومد و با خودم این جمله رو تکرار می‌کردم هنوز هم قفل ساز ها پیدا می‌شن ....