دســـت‍ـ نوشتـــ ـه‌های یکـــ طلبـــه

هشـــدار : اتلاف وقت و عمر شما در این وبلاگ برعهده خودتان است و نویسنده هیچ مسئولیتی ندارد :)

دســـت‍ـ نوشتـــ ـه‌های یکـــ طلبـــه

هشـــدار : اتلاف وقت و عمر شما در این وبلاگ برعهده خودتان است و نویسنده هیچ مسئولیتی ندارد :)

دســـت‍ـ نوشتـــ ـه‌های یکـــ طلبـــه

در اینجا شما مواجه می‌شوید با دست‌نوشته‌های یک طلبه، که قدرت تلف کردن وقت شما را دارد ...

پس مواظب باشید که عمر عزیز و با ارزش خود را کجا مصرف می‌کنید !



آخرین نظرات

سلام.

همونطور که قبلا گفته بودم راهی مشهد الرضا هستیم ... امروز رسیدیم و در هتل مستقر شدیم و نماز ظهر و عصر رو توی حرم تو رواق دارالحجه خوندیم... جای همتون خالی....

واما سفرنامه ای وه قولش رو داده بودم رو روی کاغذ می نویسم که وقتی بر گشتم بتونم اینجا بذارمش ...


در کنار و میهمانیه امام مهربانی ها دعاگوی همه ی شما دوستانم هستم. 


سلام دوستان؛

اول تشکر کنم از تمام عزیزانی که با نظرات‌شون مایه دل‌گرمی امثال بنده هستند.


الان ساعت ۳ و نیم نصف شب هستش که دارم براتون می‌نویسم، راستش یه دور تموم خاطراتی که تو وبلاگ براتون گذاشتم رو خوندم، خیلی باهاشون حال کردم.     بعضی‌هاش رو دوبار یا گاها سه بار خوندم ... 

این کار منو یاد دوران ابتدایی انداخت ... تازه دو یا سه ماه از سال دوم ابتداییم گذشته بود که معلم عزیزم به من یه دفتر ۱۰۰ برگ داد که تو برگ اولش نوشته بود که این دفتر قرار دفتر خاطراتت بشه و ... و چون در حال حاضر دسترسی به اون دفتر ندارم، نمی‌تونم متن کامل‌ش رو براتون بذارم ولی ان‌شاء الله براتون می‌ذارم ... 

البته فقط برای من این کار را نکرد .... یعنی تافته‌ی جدا بافته نبودم ... برای تمام اعضای کلاس که ۳ نفر بیشتر نبودیم چنین هدیه‌ای آورده بود ... آخه ما تو روستا زندگی می‌کردیم یه روستایی که نهایتا ۲۰۰ نفر جمعیت داره برا همین مدرسه هم خلوت بود ...


خلاصه تو اون دفتر می‌نوشتم و بعضی وقتا عکس هم می‌چسبوندم و گاها می‌دادم بعضیا برام چیزی بنویسن ... و از جمله محتویاتش نقاشی بود ... تا پایان ابتدایی یعنی حدود ۳ سال و نیم، اون دفتر پر شد ... 

وقتی به سراغ اولین و آخرین دفتر خاطراتم می‌روم حداقل یک ساعت را با او می‌گذرانم ... من دفترم را به عنوان یک موجود جاندار به حساب می‌آورم... همدم خوبی است ...


اینا رو گفتم که در ادامه بگم وقتی خاطراتم را توی این وبلاگ خودم دوباره می‌خونم حس خوبی بهم دست می‌ده ... و البته امشب حس بدی که بهم دست داد و هرچی من سعی کردم بهش دست ندم ولی اون پرو بود این بود که چرا بعد اون دفتر دیگه خاطره ننوشتم ؟؟؟ واقعا چرا ما خاطراتمان را ثبت نمی‌کنیم؟؟؟


تصمیم گرفتم از ثبت کردن خاطراتم نگذرم ... و همچنین تصمیم دیگری که گرفتم اینکه برای ثبت آن‌ها عجله کنم و کار را عقب نیندازم مخصوصا که من آدم فراموش‌ کاری هستم ناهار دیروزم رو یادم نیست ... 

و همین سهل انگاری من در ثبت خاطرات و کم حافظه‌گی‌ام باعث شده که نتونم از پنج‌شنبه تا به امروز رو براتون خاطره بنویسم ... جزئیات که هیچ حتی اصل آن‌ها را هم به یاد ندارم ...


واما یک خبر :

آقا طلبیده و ان‌شاء الله فردا راهی مشهد هستیم، فردا ساعت ۱۳ ، شما دعا کنید ما به مقصد و مراد برسیم ... و تصمیم گرفتم کاغذ و قلم در کنار کتاب‌هایم با خود ببرم تا بتوانم خاطراتم را طی سفر‌نامه‌ای بنویسم و بعد از بازگشت برایتان تایپ کنم ...

البته اگه به اینترنت دست رسی داشتم با مبایل پست های کوتاه براتون می‌ذارم.


حلال کنید

برا همتون دعا می‌کنم

همتونو هم دوس دارم


سلام دوستای عزیزم ...

نمی‌دونم کیا از تاریخ خوششون می‌یاد ؟؟؟!!!

ولی فک نکنم کسی باشه که از امتحان خوشش بیاد ؟؟!!! هست ؟؟؟


منم آنچنان میانه سازگاری با امتحان ندارم، اونم امتحان تاریخ که معمولا محدوده زیاد داره و کلی چیز حفظ کردنی ریز ...

ولی از تاریخ خوشم می‌یاد و دوسش دارم ... توی مطالعاتم همیشه تاریخ جای داشته است حتی قبل از طلبه شدنم ...


       ولی آدم قرار باشه رمان هم برای امتحان بخونه ..... خودتون تصورش رو بکنید ... از رمان هم زده می‌شه ...


ولی خوب تصمیم گرفته بودم که به عنوان امتحان نخونمو هیچی رو حفظ نکنم فقط باهاش کیف کنم و خوش‌حال باشم که وقت خوبی دارم برای خوندن موضوع مورد علاقه خودم .... و مطالبی که باید حفظ کرد رو بزارم یک ساعت قبل امتحان حفظ کنم که زیاد تو ذهنم نمونن اذیت کنن ..:)


خلاصه صبح به همین منوال گذشت و با تاریخ حال کردیم ...

بدونه اینکه لحظه‌ای به امتحان فک کنم ..

سلام.


امروز اومدم ابراز شرمندگی کنم که نتونستم چند روزیه وبلاگ رو بروز کنم  :( ....

این چند وقته خیلی سرم شلوغ بوده دو سه تا امتحان پشت سر هم و جدهی از اون گرفتار دندون پزش‌کی هم بودم .... الانم تو نوبت دندون پزشکی نشستیم دیدم وقت هس با گوشی این پست رو گذاشتم.....




سلام؛

دوستانی که دنبال میکنن شاید بدونن که امروز یه امتحان دارم که نخوندم.... به دلایلی که تو پست قبل گفتم واستون وگرنه من بچه درس خونی هستم.

اگه هم نیستم موقع امتحانا میشم .


رفتم سر جلسه امتحان بدونه هیچ استرسی، با خودم گفته بودم که دوباره باید این واحد رو بگیری ... آخه کی می تونه نخونده امتحانی رو که نمره قبولیش ۱۶ هستش پاس کنه ؟!


سوالات توزیع شدند....انگار می خوان کارنامه اعمال رو بدن دستمون....خدا خدا میکنی بدن دست راستت ... یعنی منظورم اینکه آسون باشه...


۴ تا تستی های اول رو انگار داده بودن دست راستم ... شاید هم من تو تستی زدن تبحر داشتم ... نمی دونم تا اینجاش که به خیر گذشته بود و خطر از بیخ گوش رد شده بود... البته هنوز کامل رفع نشده بود خطر رو می گم ... تستی ها هر کدوم نیم نمره داشت ....


مثل کسی که طلبکار در خونشون رو بزنه می ترسه در رو باز کنه، منم می ترسیدم برم ادامه سوال ها رو ببینم....


خلاصه دلو زدم به دریا و گفتم فایده نداره،وقت داره میگذره حداقلش اینکه خود سوالا رو پس می نویسم تا مصحح دلش رحم بیاد .....


سوال اول .... خوب این رو نصفه می تونم نمرش رو بگیرم...

سوال دوم رو هم میشه نمرش رو کامل گرفت...


سوالات بعدی هم که همش متنی بود .... یعنی متن داده بود که توش جواب بود ... متن عربی رو باید میفهمیدی .... اینم که من حوب بلد بودم .... خلاصه برای مصحح عزیز کم نزاشتم و پاسخ نامه رو کامل پر کردم که کلی واسش زحمت شد ....


حس می کنم که نمره قبولی رو آورده باشم....

امید به خدا و مصحح 

باید تا اعلام نتایج منتظر موند...


سلام


دیروز که نشد خوب بخونم، امروز هم فقط صبح تونستم یکم بخونم، و بعد از ظهر مشکلی پیش اومد که نشد بخونم که هیچ اون قبلی‌ها رو هم که خونده بودم حس کردم یادم نیست .


خلاصه حال آدمی که یه امتحان رو نخونده فکر می‌کنید چه‌ جوریه ؟؟؟

هیچ امکانی هم نداره که به یه دلیلی امتحانمون عقب بیوفته، نه زمستونه که برف بیاد! کسی هم که به رحمت خدا نرفته ! (آخه ترم قبل با فوت آقای هاشمی امتحانا عقب افتاد ...)


خلاصه من‌که تو فکر اینم که این درس  رو دوباره بگیرم، آخه نمره قبولی‌ش هم بالای ۱۶ هستش، نمره کلاسی هم نداره ... آخه ارتقایی گرفتم.


من که منتظر معجزه هستم.

باید از معلوماتم استفاده کنم که ببینم می تونم کاری کنم با نه !



سلام دوستان

امروز روز امتحان بود و روز استرس، هرچند هم خبره باشی تو امتحان دادن و هرچقدر هم که درس خونده باشی بلاخره امتحان اول که می‌یاد استرس آدم رو می‌گیره، حالا کم و زیاد داره ولی فک نکنم کسی بتونه ادعا کنه که استرس نداره؟؟!!

 

صبح بعد از احوال پرسی با فضای مجازی اونهم به صورت خیلی کوتاه، آخه باید یه تورقی می‌کردم برای امتحان، آدم هرچی هم بخونه وقتی می‌خوابه برای یاد‌آوری به یه تورق نیاز داره، و وقتم هم خیلی کم بود .

خلاصه شروع به تورق کردم، این تلویزیون حالا هم دست از سرمون برنمی‌داشت، جدای از اونکه فضای مجازی مدام منو صدا می‌کرد، تلویزیون هم فیلم خوب پخش می‌کرد .

               فیلم ایستاده در غبار رو می‌گم، واقعا با‌هاش خیلی حال کردم،  هرچند که سینمایی‌ش رو چندین بار دیده بودم از سریالیش که یه تیکش باشه نمی‌تونستم بگذرم با وجود اینکه امتحان داشتم.

خلاصه رفتم در مدرسه علمیه مون که با بچه‌ها بریم امتحان، آخه نمی‌دونم چقدر می‌دونید، امتحانات حوزه این جوریه که هر شهرستان یه مرکز امتحان داره و از تمام حوزه‌های علمیه اون شهرستان هرکسی که اون امتحان رو داره باید سر ساعت بیاد اون‌جا، محل امتحانات ما هم که تو اصفهانیم گلستان شهدا هستش، یه سالن داره وسط گلستان که برای مراسمات مختلف استفاده می‌شه، از جمله امتحانات ما آخوندا.

رفتم تو مدرسه با بچه ها قرار گذاشته بودیم که بیاند دم در که زیاد الاف نشیم وباوجود این همه راه و با این شلوغی شهر بتونیم سر موقع برسیم.

 

تو راه که اول یکم در مورد امتحان حرف زدیم و نکات مهم رو براهم توضیح دادیم و بقیه‌اش هم همش بحث سیاسی .... آخه تقریبا ۳۵ دقیقه‌ای راه هست .

 

رسیدیم گلستان، جا پارک که نبود خیابونی که بلوار داشت سمت چپشم ماشین بود چه برسه به سمت راست، خلاصه یه جا گیر اوردیم و رفتیم به سالن که رسیدیم دیدم که چقدر آخوند و طلبه ..... آره برا من که تعجب نداره ولی مردمی که شانسی صبح یک‌شنبه اومده بودند گلستان شهدا از دیدن این همه آخوند و طلبه تعجب کرده بودند ....

تو امتحانات قبلی یکی از من پرسید چه خبره اینجا ؟ قرار کسی بیاد ؟ شخص مهمی می‌خواد بیا که این همه آخوند اومدن اینجا ؟

گفتم : نه عزیزم فصل امتحانات هستش اومدن امتحان بدن

با حالتی تعجب گفت مگه آخوندا امتحان می‌دن ؟ مگه اصلا درس می‌خونن ؟

گفتم : آره

گفتش : شوخی نکن، داری سر به سرم می‌زاری، من همش فک می‌کردم تو حوزه یه رساله می‌خونن و یکم فن بیان کار می‌کنن.... اصلا فکر می‌کردم که هرکی که حال و حوصله درس و دانشگاه رو نداره را میوفته می‌ره حوزه و آخوند می‌شه ...

 

وقتی براش توضیح دادم که نه این جوریا هم نیست و چه کتابایی می‌خونن و چند سال باید درس بخونن و ... گفتش : خیلی ممنون که دیدگاهم رو عوض کردی .

 

انگار دارم سرتونو درد می‌یارم آخه تو نظرات گفته بودن که طولانیه.

رفتیم سر جلسه، برگه ها رو که پخش کردند پنکه ها خراب شد، تو اون گرما وقتی داشتی سوال رو جواب می‌دادی انگار پای کوره بودی...

 زود نوشتم هرچی بلد بودم و اومدم بیرون که از گرما داشتم می‌مردم.... دم در یکی از دوستام رو دیدم که از دیدنش اونقدر خوشحال شدم که از ۲۰ شدن امتحان این‌قدر خوشحال نمی‌شدم... 

یکی از دوستام که عید نوروز کربلا بودش و به خاطر یه درگیری و دعوایی که تو کربلا به وجود اومده گرفته بودنش و تو زندان بود تو عراق، یه مدت هم آزادش کرده بودن به قید سند، پاسپورتش رو گرفته بودند و نمی‌تونست بیاد ... فکرشو بکنید از عید نوروز تا حالا گیر بوده ...

 نشد بپرسم چی کار کردی عجله داشت، فقط گفت چند روزی قبل عید فطر اومده ...


خوب کسی که فردا امتحان داره چه جور روزی به نظرتون می تونه داشته باشه؟


غیر از اینه که از صب تا شب باید کتاب رو بخونه و عصابش خورد باشه که چرا اینجا رو که سر کلاس رفتم نمی فهمم ولی اون قسمتی که تو کلاس بودم رو می فهمم ؟؟


آره تصمیم گرفتم مبحث های سخت رو دیگه کلاس نرم تا بهتر بفهمم...


همه چی خوبه ولی قسمت های  آخر کتاب رو اصلا نمی فهمم استاد تند تند درس داده و دلم رو به این خوش کردم که از اونجا کمتر میاد...


ببخشید به خاطر این بهم ریخته گی الان که دارم براتون خاطره دیروز رو می نویسم یه ساعت و نیم دیگش امتحان دارم و امتحان درس ۵ واحدی رو دارم.


سلام دوستان عزیزم.


چون فاصله‌ای افتاد و روال خاطره‌گویی من یکم عقب افتاد الان که شنبه هستش از روز ۵‌شنبه چیزی یادم نیست.

               ببخشید دیگه امتحانات و درس‌هایی که روی هم مانده نمی‌گذارد حواس برای آدم بماند ... چه برسه به خاطره ....


راستش یادم نیست صبش چی خوردم ؟؟!!!!! ولی یادم هست که ناهار یا همون شام زرشک پلو داشتیم ... هرچند که این غذا در بابش حرف ها زیاده آخه چند تا چیز سر رو باهم می‌پذیم و می‌خوریم مثل مرغ و برنج و زرشک بعد توقع داریم پر انرزی باشیم .... ولی به هر حال غذای خوبی بود جاتون خالی.


یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه را داشت و از عدم موفقیت خود، رنج می برد. مدتها ریاضت کشید و آنچنان که در میان طلاب حوزه نجف مشهور است، شبهای چهارشنبه به «مسجد سهله» می رفت و به عبادت می پرداخت، تا شاید توفیق دیدار آن محبوب عاشقان نصیبش گردد.

مدتها کوشید ولی به نتیجه نرسید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد، چله ها نشست و ریاضتها کشید، اما باز هم نتیجه ای نگرفت. ولی شب بیداریهای فراوان و مناجاتهای سحرگاهان، صفای باطنی در او ایجاد کرده بود، گاهی نوری بر دلش می تابید و حقایقی را می دید و دقایقی را می شنید.

روزی در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد: «دیدن امام زمان(ع) برای تو ممکن نیست، مگر آنکه به فلان شهر سفر کنی». به عشق دیدار، رنج این مسافرت توانفرسا را بر خود هموار کرد و پس از چند روز به آن شهر رسید. در آنجا نیز چله گرفت و به ریاضت مشغول شد. روز سی و هفتم و یا سی و هشتم به او گفتند: «الان حضرت بقیة اللّه ، ارواحنافداه، در بازار آهنگران، در مغازه پیرمرد قفل سازی نشسته اند، هم اکنون برخیز و به خدمت حضرت شرفیاب شو!» با اشتیاق ازجا برخاست. به دکان پیرمرد رفت. وقتی رسید دید حضرت ولی عصر(ع) آنجا نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز می گویند. همین که سلام کرد، حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سکوت کردند.

در این حال، دید پیرزنی ناتوان و قد خمیده، عصا زنان آمد و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت: اگر ممکن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی بخرید که من به سه شاهی پول نیاز دارم. پیرمرد قفل را گرفت و نگاه کرد و دید بی عیب و سالم است، گفت: خواهرم! این قفل دو عباسی (هشت شاهی) ارزش دارد؛ زیرا پول کلید آن، بیش از ده دینار نیست، شما اگر ده دینار (دو شاهی) به من بدهید، من کلید این قفل را می سازم و ده شاهی، قیمت آن خواهد بود!

پیرزن گفت: نه، به آن نیازی ندارم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید، شما را دعا می کنم.

پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمانی، من هم که مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را ضایع کنم؟ این قفل اکنون هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم منفعت ببرم، به هفت شاهی می خرم، زیرا در معامله دو عباسی، بیش از یک شاهی منفعت بردن، بی انصافی است. اگر می خواهی بفروشی، من هفت شاهی می خرم و باز تکرار می کنم: قیمت واقعی آن دو عباسی است، چون من کاسب هستم و باید نفعی ببرم، یک شاهی ارزانتر می خرم!

شاید پیرزن باور نمی کرد که این مرد درست می گوید، ناراحت شده بود و با خود می گفت: من خودم می گویم هیچ کس به این مبلغ راضی نشده است، التماس کردم که سه شاهی خریداری کنند، قبول نکردند؛ زیرا مقصود من با ده دینار (دو شاهی) انجام نمی گیرد و سه شاهی پول مورد احتیاج من است.

پیرمرد هفت شاهی به آن زن داد و قفل را خرید؛ همین که پیرزن رفت امام(ع) به من فرمودند: «آقای عزیز! دیدی و این منظره را تماشا کردی؟! اینطور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست، به جفر متوسل شدن سودی ندارد. عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم! از همه این شهر، من این پیرمرد را انتخاب کرده ام، زیرا این مرد، دیندار است و خدا را می شناسد، این هم امتحانی که داد. از اول بازار، این پیرزن عرض حاجت کرد و چون او را محتاج و نیازمند دیدند، همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ کس حتی سه شاهی نیز خریداری نکرد و این پیرمرد به هفت شاهی خرید. هفته ای بر او نمی گذرد، مگر آنکه من به سراغ او می آیم و از او دلجوئی و احوالپرسی می کنم.»1

پی نوشتها:

*برگرفته از: محمدرضا باقی اصفهانی، عنایات حضرت مهدی(ع) به علما و طلاب، ص204-202، به نقل از: سرمایه سخن، ج1.

1 .ملاقات با امام عصر، ص268.

برگرفته از این سایت 


هدفم از نقل این داستان ربط این بود که خاطره‌ای که امروز می‌خوام براتون بگم راحت‌تر کفته بشه...

باتری لبتابم خراب شده بود و توی این محل جدید که خونه اجاره کردیم آشنایی نمی‌شناختم، رفتم همین‌طوری یه مغازه که نزدیک به خونمون بود، لب‌تاب رو بررسی کرد و گفت که برا من کاری نداره باتری رو سفارش بدم و عوض کنم و تازه سودشم برامن بیشتر ولی من احتمال می‌دم که مشکل از باتری نباشه و تقسیم مشکل داشته باشه و من دستگاه ندارم که بفهمم مشکل از کجاشه.

یه آدرس بهم داد و گفت به آقای حیدری بگو یاری منو فرستاده و بگو جریان از این قراره .....

رفتم یه مغازه‌ای که مثل بقیه مغازه ها به ظاهرش نرسیده بود ولی به خاطر کار درستیش و انصافش با این که بد جا بود تو یه زیر زمین بود مشتریاش زیاد بودند...


آقای حیدری لب‌تاب رو بررسی کرد و گفت نه مشکل از باتری هستش و باید عوض بشه زنگ زد که باتری سفارش بده ولی چون بعد دو روز تعطیلی بود تموم کرده بود.

بعدش شمارمو گرفت گفت احتمالا برم بازار اگه اونجا باتری دیدم زنگت می‌زنم که هماهنگ کنم.

منم با یک خداحافظی و تشکر اومدم بیرون ..... هنوز تو این فکر بودم که چه کاسب های خوش انصافی هنوز پیدا می‌شن که هر کدوم از اینا دو می‌تونستن به چه نحوی دودره بازی در بیارن ولی انصاف داشتند ....


هوا گرم بود و باخودم گفتم برم یکم بستنی بخرم و ببرم خونه بخوریم....

وقتی پول بستنی رو حساب کردم یارو هزار تومن اضافه به من داد، گفتم که کاغذ زدید کیلویی ۱۰ هزار تومن، اشتباه حساب کردید .... 

گفتش : نه برا شما ۹ هزار تومن حساب کردم .


داشت داد می‌زد که به خاطر اینکه طلبه هستی ارزون تر حساب کردم .... 


هنوز تو هنگی بودم که از مغازه بیرون اومد و با خودم این جمله رو تکرار می‌کردم هنوز هم قفل ساز ها پیدا می‌شن ....